قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
339
تاريخ الفي ( فارسى )
مىرسانيدند . القصّه ، كه جميع مردم آن شهر از مرد و زن به قدوم علىّ بن ابى طالب نهچندان مفتخر و مسرورند كه شرح توان داد . و همّت علىّ بن ابى طالب به تسخير ولايات مقصور بود و هيچ انديشهء ديگر نداشت مگر محاربهء تو . و در آنچه به شام خواهد آمد و با تو جنگ خواهد كرد هيچ شكّ و شبهه ندارم . اخبار امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب به نزديك من اين بود كه تقرير كردم . معاويه از شنيدن اين اخبار دلتنگ شد و روى به حابس بن سعد كرد كه : چنان مىنمايد كه اين پسر عمّ تو به جاسوسى آمده . « 1 » آن مرد گفت : به خدا كه من هرگز جاسوس نبودم و به جاسوسى نيامدهام و عراق از شام دوستتر مىدارم و جوار تو نمىخواهم و به عراق بازمىگردم . و در شرح نهج البلاغه آورده كه در اين وقت قاصد معاويه ، شرحبيل بن حوشب ، آمد و به آمدن او مسلمانان شادمان شدند و گمان بردند كه مگر معاويه اجابت بيعت كرده و كمر انقياد بر ميان جان بسته است . حضرت امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، او را در خانهء امام حسن فرود آورد و چون پنج روز بگذشت عيد اضحى شد . امير المؤمنين على به مصلّى بيرون آمد ؛ پيراهن كوتاه آستين پوشيده و عمامهء حضرت رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، بر سر بسته و تازيانهء آن حضرت ، كه نام او ممشوق بود ، به دست گرفته . و چون از نماز فارغ شد شرحبيل بن حوشب با امير المؤمنين روان شد تا ببيند كه طعام او روز عيد چگونه باشد . و او طعام معاويه را ديده بود كه تكلّف بسيار كردندى ؛ چنانچه حارث الأعور كه از جانب امير المؤمنين به طريق رسالت پيش معاويه رفته بود گفت از براى من چهل خوان به الوان اطعمه آراسته آوردند و بعد از آن چيزى با روغن آميخته چون طبق پيش من نهادند . لقمه بخوردم ندانستم كه چه بود . معاويه گفت : اين طعام را از مغز و زبان كنجشگان با بخورات نافقه تركيب كردهاند . و شرحبيل پنداشت كه پيش امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب نيز از اين جنس بلكه بهتر از آن مأكولات باشد . چون طعام آن حضرت آوردند ديد نان جو با سركه و نمك است . شرحبيل از آن بخورد و متحيّر شد . امام حسن ( ع ) به او گفت : اى شرحبيل ، تو با اصحاب در خوردن طعام موافقت كن و به طعام امير المؤمنين منگر . چون شرحبيل اين حالت را ديد از رسالت معاويه پشيمان شد و نادم گشت و از آن باب هيچ حرفى نگفت و دست اعتصام در دامن امام المتّقين زده در سلك خواص آن حضرت انتظام يافت .
--> ( 1 ) . ابن مزاحم مىنويسد : خفاف قصيدهاى بلند براى معاويه خواند . معاويه به محض شنيدن آن دگرگون شد و به حابس گفت : « اى حابس ، من جز اين نپندارم كه اين ( مرد ) جاسوس على است . » ؛ - پيكار صفّين ، ص 98 به بعد .